
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها رامنِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟مثل یک کودک مبهوت که مجبور شودتا به نقاشی اش آبی نکشد دریا راحرف را می شود از حنجره بلعید و نگفتوای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا راعطر تو شعر بلندی است رها در همه سوکاش یک باد به کشفت برساند ما راتو همانی که شبی پر هیجان می آییتا فراری دهی از پنجره ها سرما رافال می گیرم و می خوانی و من می خندمبنشین چای بخور خسته نباشی یارا ...
ادامه مطلب